شعری بر آمده از دل
حمید مصدق
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزد یدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتادبه خاک
و تو رفتی و هنوز ،
سالهاست که در گوش من آرام آرام ،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا ،
- خانه کوچک ما
سیب نداشت
|+| نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 9:42 |


