
بنماي رخ
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
اي افتاب حسن برون آ ي دمي ز ابر كان چهره ي مشعشع تابانم آرزوست
گويا ترم ز بلبل اما ز رشك عام مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
يك دست جام باده و يك دست زلف يار رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست





